تبليغاتX
سلام

سلام

 عكس 

تموم قصه های من قصه توست ؛اگه غمگينه اون ازغصه های توست

الهی من فدای تو ....... بگو من چيکار کنم برای تو 

عظمت وشکوه يک عشق

 

ازكجا آغاز كنم بيان قصه أي راكه گوياي عظمت و شكوه يك عشق با شد ؟

قصه شيرين كه ازدريا كهنسال تراست.

حقيقتي ساده ازعشقي كه او برايم به ارمغان مي آورد.

ازكجا آغاز كنم ؟

        واو همانند باراني تابستاني كه زمين رابه سطحي درخشان مبدل ميسازد

    به دنيای من راه پيدا  كرد وزند گيم رادرخشان ساخت

او به د نياي خا لي من مفهوم بخشيد

او قلب مرا لبريز ميكند

او دل مرا با احساس خاصي لبريز مي كند

با آواي فرشتگان وتخيلات نالوده

او روح مرا از عشقي والا وبيكران سر شار مي سازد

همانگونه كه هر كجا بروم تنها نخواهم بود

با وجود او چه كسي مي تواند تنها باشد؟

راستي اين عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت ؟

آيا مي توان عمر عشق را با مبناي روز وساعت سنجيد ؟

اكنون جوابي ندارم اما همينفدر قادرم بگويم كه به او نياز دارم

 او قلب مرا لبريز مي كند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 14:15  توسط علی امید  | 

 

هر گاه ز خاک کربلا سبحه کنند
در گردش آن چکیدن خونی هست
 

 بعد از این بیت از حضرت بیدل که طبق روال این وبلاگ در آغاز کلام تقدیم می‌شود، قرعۀ فال به نام بنده ـ سعیدی راد- افتاد که چند کلمه با شما در میان بگذارم و در نهایت اشعار این هفته را تقدیم کنم.
قبل از هر چیز شهادت سرور و سالار شهیدان کربلا و یاوران باوفایش را خدمت همۀ فارسی‌زبانان تسلیت عرض می‌کنم. بدون شک این مصیبت عظیم، شعله‌ای در جان شیعیان روشن کرده است که تا دنیا دنیاست، خاموش نخواهد شد.

معرفی شاعران هفته قبل

شعر ۱. محسن حسن زاده لیله کوهی ـ ایران
شعر ۲. محمد رفیع جنید ـ افغانستان
شعر ۳. سید نقی عباس ـ هندوستان
شعر ۴. رستم وهاب ـ تاجیکستان
شعر ۵. حسین جنت مکان ـ ایران
شعر ۶. اکبر اکسیر ـ ایران
شعر ۷. زهرا حسین زاده - افغانستان
شعر ۸. محبوبه ابراهیمی - افغانستان
شعر ۹. خسرو احتشامی ـ ایران
شعر ۱۰. محمد مهدی سیار ـ ایران

 

معرفی شاعر هفته هفتم

در هفته هفتم پس از یک رقابت بسیار نزدیک بین اشعار شماره ۳ از آقای سیدنقی عباس از هندوستان با ۳۶رأی

 

و شعر شماره ۱۰ از آقای محمدمهدی سیار از ایران با ۳۷رأی در نهایت تصمیم گرفته شد که این دو شاعر عزیز را با هم برگزیدۀ هفتۀ هفتم اعلام کنیم. گفتنی‌ست بعد از این دو شاعر عزیز، شعر شماره ۶ از آقای اکبر اکسیر از ایران با ۲۵رأی در رتبه بعدی قرار دارد.

 


معرفی شاعر ماه

راستش را بخواهید خیلی دوست داشتم این اتفاق نمی‌افتاد (برای برخی حرف و حدیث‌های احتمالی) ولی رأی، رأی شماست و انتخاب شما بر هر حرفی اولویت دارد و آقای سعید بیابانکی (با ۵۵ رأی) در رقابت با آقای فرهاد صفریان (۴۵ رأی) به‌عنوان شاعر ماه

 انتخاب شد. در ادامه، به ترتیب اشعار آقایان شریف سعیدی، مودب، بدیع، عسکری و انصاری

 بیشترین آرا را بدست آوردند.

 

راه اندازی سایت


سایت «فارسی زبانان» به لطف و تلاش های شبانه‌‌روزی برادر طراحمان آقای علیرضا رضایی مراحل نهایی خود را طی می‌کند و احتمال دارد پست بعدی در این سایت تقدیم شود. از این رو درخواست می شود تازه‌ترین آثار خود را خصوصاً با موضوع عاشورا به همراه عکس و زندگینامه برای درج در سایت یا به مسابقه گذاشتن، ارسال فرمایید. همچنین تازه‌ترین اخبار، مقالات ادبی و معرفی کتاب‌های شعرتان را برای ما بفرستید تا در سایت ارائه شود.

 

اشعار هفته هشتم

 برخی دوستان پیشنهاد دادند که چون قرار است شعرهای هفته هشتم عاشورایی باشند رأی‌گیری نشوند به‌ این دلیل که به قول آقای بیابانکی همه شعرهای عاشورایی اول هستند. اما در نهایت تصمیم گرفته شد که این ۱۰ شعر عاشورایی به مسابقه گذاشته شوند.
بنابراین دوستانی که دارای وبلاگ ادبی هستند می‌توانند در انتخاب اشعار شرکت و ۲ شعر را که فکر می کنند نسبت به سایر اشعار برتری دارند، انتخاب کنند.

 

۱
ای سُكرِ آیه‌هات به سَر‌مستی صِدات!
ای چشم‌هات مَعنی و لب‌هات آیه‌هات...!


در سینۀ تو معجزۀ جاری ابد
در قصّۀ ازل، نفست نفخۀ حیات...


ای نیزه‌ها ابولهبِ سورۀ سَرَت!
ای خونِ منتشر شده‌ات آیۀ زكات!


ای نامِ مُستعارت قرآنِ محكمات!
ای آفتابْ پیشِ تو و سایۀ تو مات!


قبله‌نمای گُم‌شدۀ ما! هُمای ما!
قرآنِ ناطقِ شبِ ما! كشتی نجات!


بشكن نمازِ باطلِ امواجِ مُرده را
ما تشنه‌‌ایم، تشنۀ توفانی از فُرات...

 
لب باز كن، به لهجۀ قرآن اذان بگو
تا بگذریم راكع و ساجد از این صراط


آن روز، عشق را به چه نامی صدا زدی
در خَلسۀ قُنوتَت و در ذكرِ ربّنات؟


آن روز ظهر، از چه سماعی كه دَم زدی،
هستی به اقتدای تو افتاد در نشاط؟


ای نامِ مُستعارت قرآنِ مُحكمات!
ای آفتاب، پیشِ تو و سایۀ تو مات!


بی‌شك به اعتبارِ تو و خاندانِ توست
نوری به مُمكنات اگر كرده التفات


فرداست بشنویم كه در صور می‌دمند:
«یا ایها‌الذّینَ گرفتار در لُغات!


قرآنِ ما سخن گفت از جانبِ حجاز
خورشیدِ ما بر آمد، قد قامتِ‌الصَّلوه...!»

 

 ۲
تا ریخت خون مرد به دامان کربلا
سجاده شد زمین و بیابان کربلا

بر مسلمین، طلیعۀ نو باز شد ز حق
در رهگذار تشنۀ میدان کربلا

خون پیمبر است که گلگونه کرده است
خاک سیاه و خار مغیلان کربلا

الگوی زندگی است و راه مقاومت
طرح قیام آل مسلمان کربلا

آنک حضور شمر که بر باد می‌رود
بر پیشگاه سید و سلطان کربلا

پا در رکاب باد چه می‌بندی ای رفیق!
پر باز کن به دولت ایمان کربلا

آزادگی‌ست آنچه که تسجیل می‌شود
بر برگ برگ دفتر و دیوان کربلا
 

۳
عشق، فهمید که جان چیست، دل و جانش نیست
سرخوش آن کس که در این ره سر و سامانش نیست

عشق تو راز بزرگی‌ست که درکش سخت است
درد من درد و بلایی‌ست که درمانش نیست

من در آن شهر خموشان و سکونم که کسی
ترسی از خار مغیلان بیابانش نیست

قتل‌گاه دل او کعبۀ آزادی اوست
می‌رود سوی خدا بیم ز میدانش نیست

آن که قربان ره صدق و صفا می‌باشد
آدمی نیست در این دهر که قربانش نیست

دعوتت بانگ اذانی‌ست که می‌خواندمان
کربلای تو نمازی‌ست که پایانش نیست

نیزه و تیغ و سنان ماند و سواران رفتند
هیچ، در دشت، به‌جز زخم شهیدانش نیست


۴
نیزه را سرور من! بستر راحت کردی
شام را غلغلۀ صبح قیامت کردی


به لب تشنه‌ات آن روز اشارت می‌کرد
خاتمی را که در انگشت شهادت کردی


عقل می‌خواست بمانی به حرم، اما عشق
گفت بر نیزه بزن بوسه، اجابت کردی


بانگ لبیک که حجاج به لب می‌آرند
آیه‌هایی‌ست که بر نیزه تلاوت کردی


اکبر و قاسم و عباس کجایند، کجا
آه عشق، این همه را بردی و غارت کردی


باز من ماندم و تنهایی و حسرت، هیهات
گرچه آزادم از قید اسارت کردی


۵
وقتی علم بر دوش توست آری علمدار
بی دست هم یك پا علمداری علمدار!


ای ابر رحمت یاس‌ها چشم‌انتظارند
كی بر سر این باغ می‌باری علمدار


مشكی پر از آب حیات اما تو بی‌دست
باید به دندان برد... ناچاری علمدار


خورشید را در گود خون شرمنده كردی
روشن‌ترین گلچرخ ایثاری علمدار


دریا هم از امواج روحت ملتهب شد
تا از كدامین شعله سرشاری علمدار


یك‌سوی، نامردان و دیگرسوی، مردان
در این میان تنها تو معیاری علمدار
 

۶
دستی بلند می‌شود این نوحه‌ها کم است
ای عشق شیعه باش که ماه محرم است

در عاشقانه‌های خودش شاعری نوشت
حتی تمام سال برای عزا، کم است

سوگند می‌خورم به فراوانی شما
این سایه شمر نیست، نه این ابن‌ملجم است

سهم شما همیشۀ تاریخ از فدک
یک پهلوی شکسته و یک آسمان غم است

هیئت سکوت می‌کند و نالۀ کسی
در حلقه‌های ممتد زنجیر مبهم است

محکم بکوب و جام بلا را نگاهدار
پیمان مشک تشنه و عباس محکم است

 

۷
ساربان غریب! می‌خواهی این همه مست را کجا ببری؟
تشنه آورده‌ای که آب دهی، یا به سرچشمۀ بقا ببری؟

کعبۀ هاج و واج را دیروز، در معمای خود رها کردی
یک قبیله ذبیح آوردی غرق خون تا دل از مِنا ببری

کاش می‌شد که بی‌صدا... اما تو سراپا خروش و فریادی
خبر داغ عشق آوردی، نه! نمی‌شد که بی‌صدا ببری

و ستون‌های آسمان لرزید لحظه‌ای که قرار شد دل را
از قد و قامت علی ببُری، صاف و یکدست تا خدا ببری

سر و انگشت و پیرهن یک‌سو، سجده بر خاک کرده تن یک‌سو
خواستی این چهار رکعت را پیش لیلا جدا جدا ببری

قصه را مادری جوان دیروز در کمرگاه کوچه کرد آغاز
به گلوگاه می‌رسیدی تا قصه را تو به انتها ببری


لطف قرآن به طرز خواندن توست، «والضحی» چشم‌های روشن توست
و «اذا الشَّمسُ کُوّرَت» تنِ توست که در آغوش بوریا ببری

بیت آخر میان خواهش و اشک می‌رسد بی‌قرار و می‌داند
در پی یک بهانه می‌گردی، تشنه‌ای را به کربلا ببری

 

۸
پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
گفتند: قاضریه و گفتند: نینواست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: کربلاست!

توفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده دید سرش روی نیزه‌هاست

زخمی‌تر از مسیح در آن روشنان خون
روی صلیب دید سر از پیکرش جداست

توفان وزید، قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و... دید در مناست

باران تیر بود که می‌آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده... دید به تاراج آمده‌ست
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست
.........
برگشت اسب از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده دید... که در آسمان عزاست

 

۹
یا لحظه‌ای نباید شد یار، با سر تو

یا اینکه داشت بر نی دیدار با سر تو

یک‌بار دیگر آن قوم، یک‌بار دیگر آن حُکم

قرآن به نیزه کردند این‌بار با سر تو

از پیکرت ربودند آن پاره پیرهن را

بستند بر سر نی، دستار با سر تو

با سنگ‌های کینه سر را نشانه رفتند

انگار ادامه دارد پیکار با سر تو

فریاد تو زمین را «دارالقیام» تو ساخت

تا آسمان کِشد قد این دار با سر تو

پامال شد حقیقت، محراب گشت گودال

تاریخ شد دوباره تکرار با سر تو

مثل چراغ خورشید بر نیزه می‌درخشد

تا که شود جهانی بیدار با سر تو

 

۱۰
فرصت اگر می‌داد بهتر می‌کشیدم
از کوچه‌های بی‌غزل پر می‌کشیدم

مشک غزل را روی دوشم می‌گرفتم
در لابلای خیمه‌ها سر می‌کشیدم

در خلوت یک خیمۀ ماتم‌گرفته
گهواره‌ای را جای اصغر می‌کشیدم

قطعاً برای تسلیت دادن به زینب
حتی شده یک نیزه کمتر می‌کشیدم

با استعانت از شعور واژه‌هایم
در ذهن‌های مرده باور می‌کشیدم

شاید اگر از آب کوفه خورده بودم
من هم به روی دوست خنجر می‌کشیدم

من شاعرم، اما اگر نقاش بودم
یک عصر عاشورای دیگر می‌کشیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 14:2  توسط علی امید  | 

 

 

 

 

نیروهای نا امن

چه نیروهای نا امنی

مرا احاطه کرده اند.

هر صبح که بیدار می شوم

می گویند توهم پیروزی کار دستت داده است.

شاید همین است که هر روز

 

در میدان انقلاب شکست می خورم

در میدان هفت تیر شکست می خورم

در میدان ولی عصر شکست می خورم

در میدان آزادی...

اما میدان آزادی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 13:23  توسط علی امید  |